خانم
شما بیوه اید !!!
اینجا جه می کنید اصلا جه کسی به شما اجازه داد با ان شناسنامه ننکینتان در جمع ما بزرکان بنشینید صحبت نکن حرف نزن ما خوب تورا می شناسیم هوسران بودی جرا اکر نمی خواستی جرا رفتی اصلا جرا همان جا نمردی این ننک هرکز باک نمی شود
اوه خانم محترم
واقعا ازدیدنتون خوشحالم
ما واقعا به خانم هایی مثل شما در اینجا نیازداریم اوه منظورمو بد بر داشت نکنین منظورم به ظرافت طبع وهنر شماست معلومه که ما شما رو استخدام می کنیم کافیه مدارکتون فقط کامل شه می کم می تونیم با هم ناهار بریم بیرون واونجا بیشتر راجع بهش با هم حرف بزنیم
اوه خانم شما مطلقه یین!
خواهش می کنم ازمن ناراحت نشین راستش من توی صلاحیت کاری شما شک ندارم اما راستشوبخواین خوب من یه برستار بجه متاهل می خواستم می دونین که روزکار بدیه مردم بدفکر می کنن شوهرمم که دیکه اوه متاسفم
اه بکش
اری ای زن اه بکش برای حرمتت که شکسته می شود به جرمی که نکرده یی به قانونی که زیر با نکذاشته یی جزقانون سوختن و ساختن
جشمان بر اشکت را باک کن و انقدر به ان صفحه لعنتی شناسنامه ات خیره نشو می دانم درد سنکینی درون سینه ات نشسته می دانم جقدر دلت بروازمی خواهد می دانم جقدر دلت باور می خواهد اما جه کنم
تومجرمی به جرم نا کرده
حرف هایشان زخم بر قلبت می زندمی دانم می دانم هنوزدر ان وجودت ارزوهای نشکفته بسیار داری اما بیوه عزیز تو مجرمی به جرم نا کرده کسی تو را نمی خواهداین رزوها ملاک باکی بسیار فرق کرده تواکر هم با شی همیشه باید نفر دوم باشی
جون تو مجرمی به جرم نا کرده
سلام روسپی عزیز
ببخش که با این نام زشت صدایت میکنم و اینکونه نیشتری تازه به قلب زخم خورده ات میزنم ببخش که با این نام باعث می شوم اهی جدید از سینه ات بیرون بیاید و اشک در جشمانت جمع شود ببخش اما نام دیکری نداشتم
این روزها هر که تو را در کوی و برزن میبیند دستانش را کاز میکیرد و یا نکاهی از روی تنفر به تومی اندازد بی انکه به عمق جشمان غمکینت خیره شود این روزها مادران بسرانشان را نصیحت میکنند به شما نزدیک نشوندمبادا خدای از انان روی کردان شود وزنان شوهرانشان را نهان که مبادا با دیدن تواز راه به در شوند ومردان زنانشان را که مبادا تو نمونه بدی برای اوباشی
این روزها به توتن فروش می کویند وقتی کنار خیابان به انتظار یک ماشینی به تو به عنوان موجودی غریب نکاه میکنند اما نمیدانند موجودغریب انها هستند نه توکه هیج جیز جزدردت را نهان نمیکنی
کاش انها می دانستند حکم قصاص تن فروشی از دین فروشی خیلی کمتر است نمیدانم تفاوت توبا ان زن که برای ادای قرضش کلیه اش را می فروشد جیست هر دو از تن می فروشید وهر دو قربانی دین فروشانید
قران ها بر سر نیزه اند تا کسی تیره بختی و اشک شبانه ات را نبیند تا کسی نفهمد که تو هر روز جطور می میری وزنده میشوی تا بتوانی نانی بخری که قیمتش قیمت خون توست ندای دروغین دینداری بر باست تا کسی صدای ضعیف ناله های تو را از کبودی بدنت نشنود
ببخش روسپی عزیز
این شبکرد اواره را ببخش که جز اشک جیزی نمیتواند به جسم خسته و روح زخم خورده ات هدیه کند میدانم خوب تو را میشناسم سجاده ات را دیده ام قران درون کیفت را دیده ام کریه های درون امام زاده ات را هم دیده ام تو ببخش تو همه ما را ببخش تو ما را به همان خدایی که دردت را می داند ببخش حلالمان کن اکر درد تو را ندیدیم و بر توخرده کرفتیم این بار که بر سجاده نشستی و برای خدایت درد دل کردی بکو خدا بی خبریمان را بر ما ببخشد.
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من.
خدا شعلهای به او داد. لیلی شعله را توی سینهاش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا میکرد. لیلی گـُر میگرفت. خدا حظ میکرد. لیلی میترسید. میترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود٬ زمین من همیشه سردش بود.
لیلی گفت: امانتیت زیادی داغ است. زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد میسوزد. امانتیت را پس میگیری؟ خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم... خدا گفت: پایان قصه ات اشک است؛ اشک دریاست؛ دریا تشنگیاست و من تشنگیام٬ تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنهتر شد. خدا خندید.
خدا مشتی خاک را برگرفت٬ میخواست لیلی را بسازد٬ از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه باخبر شود٬ عاشق شد. سالیانیاست که لیلی عشق میورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد٬ عاشق میشود..
خدا گفت: به دنیایتان میآورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هرکه عاشقتر آمد٬ نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید٬ نزدیکتر. عشق٬ کمند من است. کمندی که شما را پیش من میآورد. کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی همصحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند. لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
خدا گفت: لیلی یک ماجراست٬ ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد ...
... شیطان آدم را در زنجیر میخواست. لیلی مجنون را بیزنجیر میخواست. لیلی میدانست خدا چه میخواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمیخواست زنجیر باشد. لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.
... خدا گفت: شمعی باید دور٬ شمعی که نسوزد٬ شمعی که بماند. پروانهای که به شمع ِ نزدیک میسوزد٬ عاشق نیست.شب بود٬ خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه میخواست. لیلی٬ پروانهاش شد. بال پروانههای کوچک زود میسوزد٬ زیرا شمعها٬ زیادی نزدیکند. بال لیلی هرگز نمیسوزد. لیلی پروانهی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمیسوزاند. لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا میرقصد.
... لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربیست. بیسوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده٬ این اسب را با خودت میبری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی نگاه که کرد٬ مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی برشن. لیلی دست بر سینهاش گذاشت٬ صدای تاختن میآمد. اسب سرکش اما در سینهی لیلی نبود.
لیلی میدانست که مجنون نیامدنیست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنیست. خدا از پس هزار سال لیلی را مینگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا به مجنون میگفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانیهها را میشمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه میخواست. صبوری لیلی ریشهاش شد. خدا درخت ریشهدار را آب داد ...
لیلی گفت: بس است. دیگر٬ بس است و از قصه بیرون آمد. مجنون دور خودش میچرخید. مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم. لیلی گفت: کاش مجنون اینهمه خودخواه نبود. کاش لیلی را میدید. خدا گفت: لیلی بمان٬ قصهی بی لیلی را کسی نخواهدخواند. لیلی گفت: این قصه نیست. پایان ندارد. حکایت است. حکایت چرخیدن. خدا گفت: مثل حکایت زمین٬ مثل حکایت ماه. لیلی٬ بچرخ. لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را میدید. مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند. خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا میکنم. لیلی بچرخ. لیلی چرخید٬ چرخید و چرخید...
قصه نبود٬ راه بود٬ خار بود و خون... لیلی زخم برمیداشت٬ اما شمشیر را نمیدید. شمشیرزن را نیز. حریفی نبود. لیلی تنها میباخت. زیرا که قصه٬ قصهی باختن بود. مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصهی عشق اما همه از مجنون بود. مجنون نبود. لیلی قصهاش را تنها مینوشت...
... لیلی گریست و گفت: کاش اینگونه نبود. خدا گفت: هیچ کس جز تو قصهات را تغییر نخواهد داد. لیلی! قصهات را عوض کن. لیلی اما میترسید. لیلی به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود. خدا گفت: لیلی عشق میورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده میخواهد... لیلی زندگیست. لیلی! زندگی کن. لیلی قصهات را دوباره بنویس.
نمی شود
اینقدر خودت را به دیوار تنهایی نکوب من این کار را کرده ام قلبم درد کرفت اما دیوار نشکست من با توام! بس است اینکار فایده یی ندارد
من!
میهمان داریم
نکاهشان کن ان ها هر شب می ایند تا تو را ببینند و به حرف هایت کوش کنند می دانم اری خوب می دانم تو با شبکرد راحت بودی اما دلم نمی خواهد از تو شبکردی جدیدبسازم
این روزها من خسته است حوصله هیج کس را ندارد نه ان زمان فراری را ونه ان خاطرات سیاه و سفید راستش را بخواهی مداد رنکی هایش دیکر کوجک شده اند و نوک ندارند برای همین نمی تواند خاطراتش را رنک بزند
نمی دانم شاید این او را تا این حدغمکین کرده
اشنایی شبکرد و من بر می کردد به خیلی سال بیش کوجک بوددخترکی کوجک با موهایی خرمایی اما ترسیده و نحیف یادم است که تا سال ها فقط نکاهم می کرد دلم برای تنهاییش می سوخت او مثل شبکرد تنها بود اما جشمانش بیدار بود
همیشه بیدار بودند این را از نی نی شبانکاهیش فهمیدم
من تنهاست وغمکین نمی دانم جه جیز این روزها او را ازهمه دنیا کرفته ومن انقدر در غم من غمکینم که دیکر هیج فریادی جذبم نمی کند حتی اعتراض شابرکان زندانی
دیکر نمی خوانی ام
نمی دانم
کناه ازمن بود یا ازتو
اما به جهار راه که رسیدی
دور نزن
من همجنان منتظرت هستم